تبلیغات
دوران چو نقطه عاقبتم در میان گرفت

دوران چو نقطه عاقبتم در میان گرفت
باید استاد و فرود آمد در استان دری که کوبه ندارد...
نویسندگان
امکانات وب


برای این که
یوزپلنگ ها منقرض نشوند
باید در پاهای همدیگر جمع شویم
و تا رگه های برآمده ی این کویر بدویم.
تنها راه باقی مانده
این است که
 با شکارچیان 
سراسر این ناحیه
جفتگیری کنیم
و در این قرن
 تکنیک های عجیب

نطفه های فرزندانشان را
 هدر بدهیم


نوشته شده توسط : مجید نصرآبادی ( چهارشنبه 21 خرداد 1393 ) ( 02:57 ب.ظ )

مثل قطاری که

ریل هایش را می جود 
به سمت تو
خیز برداشته ام؛
برای رسیدن
گاهی باید تا ته دره
سقوط کنیم







نوشته شده توسط : مجید نصرآبادی ( چهارشنبه 21 خرداد 1393 ) ( 02:46 ب.ظ )

هر سال

برای سالگرد تولدم
آرزویی می کنم
امسال
آرزو دارم
با آهوانی به بهشت بروم
که تمام کوهستان را دویده اند
           تا درد دوست داشتن تو را
                                       منتشر کنند


نوشته شده توسط : مجید نصرآبادی ( شنبه 3 خرداد 1393 ) ( 11:41 ب.ظ )

از هر چه که دارم و ندارم بهتر
انگشتری و نگین و تاجی بر سر
تو لحظه ی اقتران خوبی هایی
مادر   مادر   مادر  مادر    مادر


نوشته شده توسط : مجید نصرآبادی ( یکشنبه 31 فروردین 1393 ) ( 09:57 ب.ظ )

دیشب همه ی حال و هوایش سگ داشت

از فرق سرش تا نوک پایش سگ داشت
آمد کمی از روح مرا گاز گرفت
یک گربه که کنج چشم هایش سگ داشت

************
بیهوده به دور خانه ات می پیچد
با  عشوه ی عاشقانه ات می پیچد
دست از کمرت بگو دمی بردارد
بادی که به دور شانه ات می پیچد


نوشته شده توسط : مجید نصرآبادی ( یکشنبه 31 فروردین 1393 ) ( 12:19 ب.ظ )

وقتی خیابان ها

خنجرهایی هستند
که در سراسر این شهر
کشیده شده اند،
بیچاره من
که سالهاست 
بر لبه ی تیغ
راه می روم....


نوشته شده توسط : مجید نصرآبادی ( شنبه 9 فروردین 1393 ) ( 05:49 ب.ظ )

پیرمرد بلند شد. لباس هایش را پوشید . اسکناسی را زیر بالش زن هل داد و آهسته بیرون رفت. هیچ وقت این قدر آسوده نخوابیده بود.

نوشته شده توسط : مجید نصرآبادی ( دوشنبه 19 اسفند 1392 ) ( 08:55 ب.ظ )

آقای ماه

و خانم خورشید؛
گوشواره های جهان اند
آویخته در آسمان زندگی ام
فرزندانم را می گویم
دو طرح ابتکاری از
لب و لبخند
که خدا با انگشتان جوهری اش
بر بوم نقاشی من کشیده است




نوشته شده توسط : مجید نصرآبادی ( پنجشنبه 10 بهمن 1392 ) ( 12:52 ق.ظ )

روستای نصرآباد امروزه جزو شهرستان خوشاب و تا اندک زمانی پیش از توابع سبزوار امروزه همچون بسیاری از روستاهای دیگر مهاجرت مردمانش را و به خصوص نسل جوانش را به چشم دیده و جمعیتش به مرور کاهش یافته است.به همین میزان نیز از شور و نشاط ویژه روستایی اش کاسته شده و جنب و جوش و هیجانی که بسیاری هنوز با خاطراتش تسکین پیدا می کنند دیگر کمتر یافت می شود. این شعر نیز در همان حال و هوا سروده شده است وخالی از غلو شاعرانه نیست. اوضاع هر چند به تاریکی فضای این شعر نیست اما بی تردید عاری از واقعیت نیز نمی باشد.

روزگاری که ابر خم می شد روی بخت بلند گندمزار
غنچه در چشم مرد گل می داد، روی بر دشت، پشت بر دیوار

موج بر پشت آرزو می زد بارشِ تندِ اشتیاقی نو
سال خوبی شده است شکر خدا! خرمنی پر ز گندم و از جو

مادری با عصای پیری خود، توی گهواره اش سخن می گفت:
« پسرم چشم کار بر راه است، توی گهواره چند باید خفت؟

دشت، آغوش کوشش اش باز است، قد بکش در کنار مادر ِکار
زندگی با تلاش همراه است، پای در راه زندگی بگذار»

دختری تار گیسوانش عشق، چشم بر تار و پود قالی داشت
توی قلبش امید می بارید، روی قالی درخت و گل می کاشت

به امیدی که دم دمای غروب، پای در آب چشمه بگذارد
و به امیّد دیدن عشقش، آهوی تشنه خیز بردارد

نقش در نقش فرش می انداخت، نقشی از مرد آرزوهایش
اشک رازی همیشه مخفی بود زیر  حجمی ز تار مو هایش

***********
حال اما نشانه ای هم نیست از نفس های گرم این مردم
خارها ساکنان این دشت اند، غربت سخت خوشه ی گندم

بخت از خاطرات این مردم مدتی هست  سخت برگشته است
زادگاهی که دوستش داریم دور از ما غریب افتاده است

خانه هایش بدون زندگی اند، کوچه هایش رها شده در باد
هیچ کس توی کوچه هایش نیست، پر ز خالی شده است نصرآباد

دشت هایش بدون سر سبزی، باغ هایش بدون میوه و بار
زخم این روستا عمیق شده است، دست از قلب زخمی اش بردار






نوشته شده توسط : مجید نصرآبادی ( چهارشنبه 9 بهمن 1392 ) ( 07:58 ب.ظ )
درباره وبلاگ


«دنیا دنیای پول است....فکرش را بکنید، اگر یک بانکدار شعر بدی بگوید هیچ کس او را مجرم نمی شناسد، اما اگر یک شاعر چک بی محل بکشد....؟»
مارسل آشار



پیوند های مفید
صفحات جانبی
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :